تبليغاتX
خانم خانوما


خانم خانوما








هنگام گلوله باران وحشیانه تولون، ناپلئون جوان مثل ژله از شدت ترس به خود می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.

ناپلئون پاسخ داد: بله می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر یک دهم من می ترسیدید، خیلی وقت پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید: ترس نشانه ترسو بودن نیست، کسی که با وجود ترس، به راه خود ادامه می دهد، شجاعت خود را ثابت می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:39  توسط M.E  | 


حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:38  توسط M.E  | 


پولس رسول دررساله خود به قرنتیان، به ما می گوید که نرمی، یکی از ویژگی های مهم عشق است.

بیایید هرگز از یاد نبریم: عشق لطافت است... یک روح سخت، اجازه نمی دهد خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد...

استاد در جاده باریکی در شمال اسپانیا سفر می کرد، که مردی را دراز کشیده در بستر گلها دید.

استاد پرسید: این طوری گلها را له نمی کنی؟؟؟

مرد پاسخ داد: نه، سعی دارم اندکی از لطافت گلها را جذب کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:36  توسط M.E  | 


شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:34  توسط M.E  | 


زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت، از درگاه خداوند خواست که معنای حقیقی یک بند از کتاب مقدس را به او بنمایاند.

هیچ پاسخی نگرفت.

به خود گفت: چه وقت تلف کردنی!این همه از خود گذشتگی کردم؛ و خداوند حتی پاسخم را نداد...بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند.

در همان لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت:

این دوازده ماه روزه داری، فقط برای این بود که به خودت بقبولانی که بهتر از دیگرانی؛ و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد. اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی، خداوند مرا فرستاد.

و سپس آنچه را می خواست بداند، برایش توضیح داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 14:29  توسط M.E  | 


استادی درشروع کلاس درس ، ليوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ...... استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست

اما سوال من این است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد. حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' کارتان به بیمارستان خواهد کشید ..... و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه . پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ و درعوض من چه باید بکنم ؟ شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت : دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، ذهن شما به درد خواهد آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید . به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیريد . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

 پس همین الان لیوان هايتان را زمین بذارید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 21:26  توسط M.E  | 


قطره عبور كرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت . قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و به راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت . و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت

تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست . روز دريا شدن  خدا قطره را به دريا رساند . قطره، طعم دريا را چشيد . طعم دريا شدن را . اما ....

روزي قطره به خدا گفت : از دريا بزرگ تر ، آري از دريا بزرگ تر هم هست ؟

خدا گفت : هست

قطره گفت : پس من آن را مي خواهم . بزرگ ترين را . بي نهايت را

آدم عاشق بود . دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد . اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت . آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت . قطره از قلب عاشق عبور كرد و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد ، خدا گفتحالا تو بي نهايتي ، زيرا كه عكس من در اشك عاشق است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 11:0  توسط M.E  |